استاندارد

http://www.nahaal.com

اینو یادم رفت🙂

خداحافظ وردپرس دات کام

استاندارد

آدم یک جا بمانی نیستم اصولآ. اول که بلاگفا بودم. بعد به خاطر کمبودهای آنجا کوچ کردم به وردپرس.

وردپرس را بسیار دوست می دارم، امکاناتش خیلی خوب است و اگر مشکل دسترسی با فیلترشکن نبود دلم نمی خواست از اینجا بروم.

در این یک سال خیلی فکرها به ذهنم رسیده. فکرهایی که امروز بالاخره دارد عملی می شود. می خواهم سایتی آموزشی برای همه کودکان سرزمینم داشته باشم. سایتی در دسترس همه!

قطغآ این وبلاگ در آدرس جدید به فعالیت خود ادامه خواهد داد.

برای شروع مجموعه ای از سی دی های آموزشی که از سنگاپور و دبی خریده ام را در قسمت فروشگاه گذاشتم. می خواهم همه امکاناتی که سعی کردم برای دخترم فراهم کنم را تا آنجا که بتوانم در اختیار بقیه بگذارم.

قسمتی برای تغذیه کودک در نظر گرفته شده. که به کمی زمان برای نوشتن این قسمت نیاز است. مطالبی از سایت های معتبر آمریکایی گزینش کردم و منتظر زمانی برای ترجمه این مقاله ها و گذاشتن در قسمت تغذیه هستم.

ممنون از همه شما به خاطر همراهی تان در این مدت. امیدوارم در آدرس جدید هم با حضورتان به من انرژی بدهید.

پ.ن: محصولات آماده اند اما شماره تماس تا آخر هفته فعال خواهد شد.

هر گونه پیشنهاد و نظری مورد استقبال قرار می گیرد.🙂

بحرانی به اسم دو سالگی!

استاندارد

مهم نیست چقدر کتاب خوانده باشی یا چقدر از همان ابتدای ورود نوزاد به خانه ات بر اصول و ضوابط مورد نظرت تاکید کرده باشی. زمانش که برسد کودکت قطعآ رفتارهایی از خود بروز می دهد که انگشت در دهان و شرمگین می مانی!

کودک آرام و آسانگیر 20 ماهه در 30 ماهگی می تواند با پرتاب اشیاء،  با لجاجت و پافشاری، با گریه های فراوان تو را چون کشتی درهم شکسته از امواج مهیب اقیانوس بر جا بگذارد و اولین سوالت این باشد: کجا اشتباه کردم؟!

کودکی که در حین رانندگی شما چشمش به سرسره های داخل پارک میوفتد و در میان گریه هایش برای پیاده شدن و بازی کردن؛ آن زمان که عجله دارید یا به هر دلیل تصمیمی برای توقف ندارید سخت می شود ادامه مسیر تا رسیدن به مقصد!

کودکی که از همسن و سال هایش هل دادن، پرتاب کردن یا … را می آموزد و شما می مانی که چه بکنی؟ چه بگویی؟ برای دفاع آری اما شروع کننده نه؟!

کودکی که می خواهد از منزل دوست، آشنا یا حتی مادربزرگش وسیله بیاورد و در مقابل رد خواسته اش عصبانی می شود!

کودکی که حاضرجواب می شود، که می خواهد خواسته هایش در اسرع وقت پاسخ داده شود!

در تمام این مثال ها کودک همان نازنینی است که شاید دو ماه قبل تر هیچ کدام از این رفتارها در او پررنگ نبود. حال سوال من این است: چه باید کرد؟!

صادقانه می گویم؛ اولین واکنش من وحشت بود! و دومین بلافاصله بعد از اولی: چه باید بکنم؟! … اولین برخورد های من و آلا می توانم بگویم بدون واکنشی از جانب من گذشت تا تصمیم بگیرم چه کنم. راه حل های پیش رویمان را سنجیدم. به عمل و عکس العمل آلا دقیق شدم. کودکی که الان رفتارهای لجبازانه ندارد می تواند با اشتباه من به کودکی لجباز تبدیل شود. من چه باید می کردم؟!

اولین چیزی که به آن رسیدم این بود. آلا با گذر از آستانه 31 ماهگی همچنان آرامش دارد؛ و این آرامش برای من خیلی مهم است. این رفتارها اگرچه از نظر من ناهنجاری ( حتی اگر ناچیز باشد ) به حساب میاید اما در آرامش درونی دخترک خللی ایجاد نکرده. این را زمانی فهمیدم که یک رفتار نامناسب را فقط در زمان یا مکان خاصی از خود بروز می دهد.

کم کم خوانده ها و شنیده ها، اصول این دو سال و نیم خودم و غریزه مادری وحشت آن دو روز اول را کم و کمتر کرد.

راحت ترین راه حل دور کردن آلا از آن زمان و مکان هایی بود که رفتارهایش را تشدید می کرد. اما همیشه راحت ترین بهترین نیست. از دوست عزیزی یاد گرفتم که دور کردن کودک با دیدن اولین ناملایمتی می تواند به او این پیام را بدهد که در جامعه هر زمان چیزی بر وفق مرادت نبود به سرعت از آن دور شو!!

و من این را برای دخترکم نمی خواهم. پس می مانیم و تلاش می کنیم موقعیت های پیش آمده را کنترل کنیم. قاطعیت، صبوری و مداومت احتمالآ کمک زیادی خواهد کرد.

شما؛ با چنین مرحله ای از کودکتان روبرو شدید؟ شما با او و برای او چه می کنید؟

پ.ن: بهتر بود عنوان را بحران دو و نیم سالگی می گذاشتم! چون دقیقآ از پایان 30 ماهگی این جنبه پر افت و خیز بر ما نمایان شد🙂

کارگاه قصه خوانی

استاندارد

سلااااااااااااااام

روزهای بهاری و بارانی تان خوش عزیزان🙂

 این روزها بسیاااااااااااااار درگیرم. هر روز ایده و برنامه ای به کارهای بیشمارم اضافه میشود و من در حال اجرایی شدنشان هستم.  لطفآ دعا کنید همه چیز سرعت بگیرد و زودتر بتونم رونمایی کنم🙂

برای آلا هم در حال درست کردن سورپرایزی هستم که تمام شد حتمآ اینجا هم می گذارمش.

اما؛

 جدید ترین برنامه من یک کارگاه کوچک قصه خوانی است.  نمی دانم گفته بودم یا نه اما برای آلا اتاقی برای آموزش هایمان درست کردم و الان قسمت دیگری را با لطف بی پایان مادر و پدر عزیزم به این کارگاه اختصاص دادیم.

اولین جلسه اش چهارشنبه هفته پیش برگزار شد.  بچه ها آمدند و من کتاب » بره اِما» را خواندم و بقیه هم بعضی جاها که امکانش بود همنوا میشدند. بعد هم با موضوع کتاب نقاشی کشیدیم و کلی  ورجه وورجه  با یک آهنگ شاد انگلیسی. انقدر خواندیم و خواندیم که صدایم گرفته بود.🙂

اما چه شد که این تصمیم را گرفتم؟ جوابش واضح است. آلا؛ دخترکی که بودنش دلیل بودنم است.

زمانی که آلا به دنیا آمد تمام فعالیت های زندگیم را تحت شعاع خود قرار داد و عوض کرد. بخش اعظم کتاب هایی که در این سه سال خواندم در مورد آموزش یا رفتار با کودک بوده است.

دلم می خواهد مهد کودکی داشته باشم و هر چه می دانم را نه فقط برای آلا که برای همه بچه های دوست داشتنی کشورم اجرا کنم.  بچه هایی که حقشان خیلی بیشتر از امکانات ناچیز این روزهاست.

دیروز مجموعه کتاب فوق العاده ای دیدم از موسسه پژوهشی کودکان دنیا. جدآ عالی بودند این کتاب ها. اما همه فعالیت ها گروهی و برای مهد انتخاب شدند و من فقط یک کودک دارم!!

از اینها بگذرم و به اولین برنامه گروهیمان بپردازم که فعلآ دو هفته یک بار خواهد بود و احتمالآ به زودی هفته ای یک بار خواهد شد.

اینها را اینجا نوشتم تا اگر کسی دلش می خواهد در برنامه ما شرکت کند خبر بدهد. اگر بتوانم خیلی دلم می خواهد بعد از خواندن کتاب حتمآ برنامه جانبی هم داشته باشیم مثل نقاشی یا بازی با گل!

باید امکاناتم را بسنجم و با توجه به اونها جلو بروم🙂

و یک خبر دیگر اینکه دارم کتابخانه ای برای بچه ها درست می کنم. این مدت به هر کتابخانه ای سر زدم که آلا را در آن عضو کنم قبول نکردند و گفتند کتاب برای کودک 2-3 ساله ندارند. این شد که با دوستان بهتر از گلم تصمیم گرفتیم خودمان دست به کار شویم و برای بچه ها کتابخانه ای درست کنیم وبچه ها عضو شوند و بتوانند کتاب امانت بگیرند.

برای بچه ها سفارش کارت کتابخانه هم دادم که هر کودک کارت مخصوص خودش را داشته باشد. خوب است که از همین سن امانتداری را بهشان بیاموزیم و شراکت در استفاده از چیزهایی که مال خودشان نیستند.

دعا کنید خدا همراهم باشد و کمکم کند.

پ.ن: دعا کنیم در این روزها خدا آرامشمان را هم زیاااد کند.

نمایشگاه کتاب 92

استاندارد

سلااااام

نمایشگاه کتاب بعد از انتظار فراوان من شروع شد🙂

از فروردین کتابی نخریده بودم برای این 10 روز بزرگ و دیروز بالاخره به آنجا رفتم. خیلی شلوغ نبود و با خیال راحت می توانستم کتاب ها را حتی در نشر افق و قدیانی ورق بزنم و انتخاب کنم.

البته انتخاب کتاب به آن راحتی که انتظارش را داشتم نبود. دنبال کتاب های قصه کوتاه می گشتم که هم در حوصله آلا بگنجد و هم انقدر کوتاه نباشد که در دو دقیقه تمام شود.  شب های ما اکثرآ به کتاب خوانی میگذرد و اگر بخواهم قصه های کوتاه بخوانم باید 10 جلد کتاب با خودم به تخت آلا ببرم. اما همان طور که گفتم بیشتر کتاب های یا خیلی کوتاه بودند یا خیلی بلند و بدون تصویر.

بعد از 4 ساعت گشتن بالاخره چند تایی کتاب خریدم. این بار لیست کتاب های انتخابیم را در یک فایل پی دی اف برای دانلود می گذارم که به جای یک متن خیلی بلند هر کس علاقه دارد فایلش را باز کند.

حتمآ در هفته آینده هم سری به نمایشگاه می زنم. این بار می خواهم کتاب های انگلیسی برای آلا بخرم.

موفق باشید و از این 10 روز لذت ببرید

پ.ن 1 : دوستی آدرس انتشارات کتاب های کایو را خواسته بود. من مجموعه ای از کایو در غرفه پژواک دانش دیدم. البته نه از متنش خوشم آمد نه از تصاویرش که هیـــــــچ شباهتی به کایو و والدینش نداشت. ( من ورژن انگلیسی کایو را هم دیدم. تصاویر آنها هم شباهتی به کارتونش ندارد )

پ.ن 2 : کتاب های پیشنهادیتان را اینجا بنویسید تا همه استفاده ببرند. مسلمآ در این فضای بزرگ کتابی هست که شما می بینید و دیگری نه!

آدمک نمدی من!

استاندارد

 

کتابی که مدت ها در لیست سایت آمازون منتظر خریده شدن بود بالاخره به دستم رسید.  کتاب جالبی است پر از فعالیت های مربوط به دوره سنی دخترکم ( و بزرگ تر )

مشغول خواندنش هستم و احتمالآ ترجمه اش.

نویسنده اش مادر 4 کودک است و به نظرم وقتی 4 فرزند قد و نیم قد داشته باشی می توانی اهمیت بازی هایی را که چند ساعتی می تواند کودکت را سرگرم کند درک کنی.

من خب البته فقط یک آلا دارم🙂 اما از بازی ها و فعالیت های این کتاب بسیار خوشم آمد. 

یکی از بازی هایی که از جمله فعالیت های داخل ماشین این کتاب بود چیزی است که به تازگی برای دخترکم درست کردم.

یک آدمک نمدی :))

فکر می کنم قبلآ هم گفتم که اصلآ خیاطی بلد نیستم. دکمه مانتوهایم اگر پاره شود تا یک ماه شاید ندوخته رها می کنم آن مانتو را. می چپانمش یک گوشه کمد لباس ها که حتی به چشمم نیاید آن جا دکمه ندوخته !!!

اما نوبت آلا که می رسد نیمه گم و گور شده ای ازالهه خود را نشان می دهد. می شوم یک آدم با حوصله که می تواند ساعت ها ببُرد و بدوزد و تازه لذت هم ببرد!!!!

البته این آدمک کمتر از دو ساعت زمان گرفت. روی کاغذ تصویرش را کشیدم و بعد روی پارچه نمدی بریدم. و بعد برایش چند تایی لباس و کفش بردیم.

این آدمک جدید آلاست. موهایش را خودم بسیار دوست می دارم🙂

 

 

 

 

شاید روزی دیگر برایش چند تایی لباس یا چیزهای دیگر هم دوختم. آلا هم موقع بریدن اینها کنارم بود و با قیچی خودش کاغذ یا پارچه می برید.

بعد از اتمام کار هم که مشغول بازی شد. نه چند ساعت اما مدتی که مشغولشان بود لذت برد🙂

اینها را اگر مسافت طولانی بخواهد در ماشین بشیند با خودم میبرم که در کنار بازی ها و شعر خوانی های دیگرمان کمی هم با اینها سرگرم شود.

.روزهای بهاریتان سبز و روزگارتان خوش باشد

 

پ.ن: برای قرارهای مادر و کودکمان دوستان خواسته بودند که خبر دهم. اولین قرار امسالمان دوشنبه همین هفته است. موزه حیات وحش دارآباد که چندی پیش من و آلا هم رفته بودیم.  فضای سبزش بزرگ است و قرار است نهار هم آنجا باشیم.

اگر کسی علاقمند است خبر بدهد که اطلاعات بیشتر از زمان و مکانش را بگویم.

ایمیل من: 

Elahe_muse87[at]yahoo[dot]com 

مهد کودک؛ رفتن یا نرفتن!

استاندارد

مهد  کودک معمولآ دومین اجتماع هر کودک بعد از خانواده است.

مکانی که در جامعه مدرن امروز با شعار فرزند کمتر به عنوان فضایی برای یادگیری مهارت های اجتماعی و تعامل با همسنان شناخته می شود.

اما به راستی یک مهد خوب چه جایی است؟

چند ماهی را با دوستانم به بازدید از مهدهای خوب و شناخته شده محدوده خانه هایمان گذراندیم. با مدیران صحبت و از محل کلاس ها دیدن کردیم. خوب و بدشان را با معیارهایمان سنجیدیم و  …

حداقل من به جایی نرسیدم!

خیلی فکر کردم که علت عدم انتخاب حتی یک مهد از بین حدود 10-12 مهد خوب چه بوده؟ چه چیزی مانع می شود که بخواهم دخترکم را به مهد و مربیانش بسپارم؟

اول این مساله مهم را خاطر نشان کنم که من شاغل تمام وقت نیستم. زمان هایم دست خودم است و کلآ شاید به 6 ساعت نکشد زمان هایی را که کنار آلا نیستم. خب این خیلی قضیه را  عوض می کند.

دوم اینکه من از حدود 9 ماه پیش گروه های مادر و کودکی راه انداختم و با دوستانم دور هم جمع میشدیم و تقریبآ 6 ماهی می شود که بچه ها هر هفته حتمآ همدیگر را میبینند و چند ساعتی با هم بازی می کنند. نتیجه کوچک این قرارها این شد که نوروز امسال از زبان چندین نفر شنیدیم که می پرسیدند کودکانمان مهد می روند؟ چون خیلی اجتماعی هستند و غریبی در کارشان نیست :))

تعامل بچه ها نسبت به روزهای اول خیلی بیشتر شده و حتی گاهی به حمایت از کوچک ترهای گروه در مقابل بقیه  بچه ها در پارک برمی خیزند. هنوز راه زیادی تا آرامش کامل در برخوردهایشان با هم هست اما تماشای رشد و پیشرفتشان زیباست.🙂

بعد از این دو مورد برسیم به جواب سوال . . .  اصلی ترین دلیلم این است که هیچ مهدی «من» ندارد.

من نیستم که هر زمان می خواهد هر کتابی را دوست دارد برایش بخوانم.

من نیستم که برنامه هایی را که مدت ها مطالعه کردم برایش اجرا کنم.

من نیستم که هر زمان آغوش لازم می شود دست هایم را برایش بگشایم.

من نیستم که به نقاشی هایش و توضیح هایش گوش دهم.

من نیستم که هر روز در فکر بازی نو و فعالیت جدید باشم.

این من؛ منِ مادرانه است. از روی خودخواهی و غرور نیست. مسلمآ هر مادری که ناگزیر نباشد از گذاشتن دلبندش در مهد این من را حس می کند.

.

دوست عزیزی می گفت مهد امن باشد و تمیز یعنی خوب است و این کافیست. با احترام کامل  به خودش و صحبتش از نظر من اینها لازم است اما کافی نیست. مادامی که خانه مان پربارتر از مهد است و حوصله مان بیشتر از مربیان عزیز هیچ مهدی خانه نمی شود.

مهدهای با برنامه تر، قوانین سفت و سخت تری هم دارند که از نظر من خیلی خوب نیست . اگر یک روز بخواهد بیشتر بخوابد یا زودتر برگردد نمی تواند. در محیط مهد هم قوانین بسیاری هست که بچه ها مجبور به رعایت هستند.

و نکته مهم دیگری که به نظرم آمد؛ تا به حال دقت کرده اید که والدین کودک را برای یادگیری مهارت های اجتماعی به مهد می فرستند و بعد هر کودک پک کاملآ مجزای ابزار و وسائل نقاشی اش را دارد؟! این کودک که می خواهد برای ورود به اجتماع آماده شود پس کی قرار است به اشتراک گذاشتن را یاد بگیرد؟ یا صبر کردن برای مداد قرمزی که دست دوستش است؟ یا چسب زدن مداد شمعی را که در کشمکشی از وسط دو نیم شده؟

این از نظر من پارادوکس بزرگی بود.  پس فعلآ عقب نشینی کردیم و به همان کنج خلوت خودمان بازگشتیم  با تغییراتی.

تغییراتی که در پست بعدی در موردشان خواهم نوشت.

.

خوشحال میشود نظرات شما را بخوانم در مورد خوب و بد مهد. به نظرتان از چه سنی و چقدر این مهد رفتن لازم است؟